تبليغاتX
html dir="rtl"> آرزو ضرب در هزار...!


آرزو ضرب در هزار...!

پیچیده ترین شخصیت دنیا !!!


اشتباه من...

 

همه آدما توی زندگی اشتباهات زیادی میکنن..بعضی از اشتاباها خسارت چندانی به آدم نمیزنه و قابل جبران...بعضی از اشتباها قابل جبران اما به مال و جون آدم خسارت میزنه و باعث دردسر میشه...همه نوع اشتباهی وجود داره...اما اشتباه من از اون اشتباهاتی که به روح و احساس و امید و زندگی و سلامتی و افکار من ضربات غیر قابل جبرانی رو وارد کرد که هنوزم که هنوزه دارم تاوان اشتباهمو پس میدم...اشتباه من از روی نادونی و بی تجربگی بود...اشتباه من اشتباه توی یه تصمیم گیری بود

اشتباه من اعتماد بیجا بود...اشتباه من محبت بدون چشم داشت بود...

اشتباه من وقت تلف کردن بود...اشتباه من دل سپردن به هیچ و پوچ بود

اما یه اشتباه از نوع آهنگ وبلاگم...(اشتباه قشنگ)...

کاش ما آدما به خودمون میومدیم و واقعیت اصلی زندگی کردنمون رو درک میکردیم...کاش حواب محبت رو با محبت میدادیم...کاش دلای هممون دریا بود...کاش واسه دوست داشتن حساب نمیکشیدیم...و ای کاش دل همدیگرو نمیشکستیم...

بعضی از آدما دل بقیه رو راحت میشکنن..چرا باید اینجوری باشه؟

چرا منی که فقط مهربونی کردن بلد بودم به راحتی دل خیلی هارو میشکنم؟ شاید دلمو شکستن و منم دارم تلافی میکنم...

از خودم دل خورم چون دل میشکنم...چون در جواب محبتم دلم شکسته شد...خودتونو بذارید جای بقیه...

شاید اونی هم که دل منو شکست یکی دیگه دلشو شکسته بوده..نمیدونم

رشته افکارم پاره شد و نظرم نسبت به محبت عوض شد

منم شدم مثل بقیه...واسه محبتم جواب میخوام...محبت کردن رو یه کار الکی میبینم...کاش اینطور نبود

نمیخوام بازم اشتباهمو تکرار کنم...میترسم

پس باید چیکار کرد؟؟؟

محبت کردن یا....

نظر شما چیه؟؟؟

نویسنده: آرزو ׀ تاریخ: 2009/10/29 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


تولد امام رضا مبارک

پویا تولدت مبارک(۶ آبان)

نویسنده: آرزو ׀ تاریخ: 2009/10/29 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


روزه خوری من و مهسا و مژده...!

 

تا حالا شده کاری رو که دوست نداری انجام بدی یا به انجام دادن اون کاراعتقادی نداری واسه خاطر خوشحال کردن مامان بابات انجامش بدی؟؟؟

من تا حالا کارای زیادی رو واسه خوشحال کردن مامان بابام انجام دادم که در واقع دلم نمی خواسته...

توی ماه رمضان بنده مجبوربودم واسه اینکه مامان گیر نده و یه جورایی از دستم ناراحت نشه روزه بگیرم!!! در حالی که اعتقادی به روزه گرفتن یا در اصل گرسنگی دادن خودم ندارم.

1 هفته به هر سختی که شد روزه گرفتم..یه روز صبح که از خواب بیدار شدم و مثلا روزه بودم مهسا دوستم زنگ زد و گفت:آزی مامان بابام از ساعت 2 بعدازظهر به بعد میرن بیرون و خونه نیستن..میای اینجا جشن سه نفره بگیریم؟ سریع گفتم آره حتما میام

2 بعد از ظهر با هزار بدبختی مخ مامانمو زدمو رفتم اونجا.

اولش فیلم نگاه کردیم که به نظر ما فیلم نگاه کردن بدون هیچ مزاحمی خیلی می چسبه! داشت کم کم حوصلمون سر میرفت یه خورده آهنگ گذاشتیم با ولوم بالا..این بهترین وقت بود که آزاد باشیم.

مهسا به بهانه معده درد روزه نمیگیره! و من و مژده بیچاره که اونم مثل من مجبوره روزه بگیره..روزه بودیم

من و مژده یه خورده ضعف داشتیم و حسابی گرسنه بودیم که چشمای مژی برق زد و رفت توی آشبزخونه..

صدام کرد گفت بیا کمکم رفتم داخل آشبزخونه و کلی تعجب کردم!!!

یه قابلمه بزرگ ماکارونی!!!!!!!

واااااااااااااای انگار خدا دنیارو داده بود بهمون

زود تند سریع ماکارونی هارو گرم کردیم..و حمله کردیم به قابلمه

نمی دونستیم چطوری بخوریم از بشقاب همدیگه ماکارونی کش میرفتیم

که یه دفعه یکی در خونه مهسا اینارو زد...!

به همدیگه نگاه میکردیم که باز زنگ زد مهسا گفت مژی درو باز کن اونم گفت من باز نمیکنم..مهسا رفت تا درو باز کنه..گفت کیه؟

کسی که در میزد مامانم بود گفت مهسا جان درو باز کن چند لحظه

من و مژده دهنمون بر از ماکارونی بود و دور دهنمون چرب بود

مهسا دوید طرف بشقابا منو مژده هم هر کدوم یه طرف می دویدیم

سریع بشقابارو جمع کرد و منم نمیتونستم ماکارونی های توی دهنمو بخورم و فقط می خندیدم..مژده هم یه طرف افتاده بود و داشت میخندید

مهسا سرمون داد کشید گفت بلند شید درو باز کنید من که نمیتونستم مژده هم همینطور..با هر بدبختی بود خودمونو جمع و جور کردیم و بعد از 3 یا 4 دقیقه درو باز کردیم...مهسا با خونسردی کامل درو باز کرد و من از بس خندیده بودم مثل لبو قرمز شده بودم! مامانم ترسیده بود

گفت چرا درو باز نکردید؟ مهسا گفت من داشتم غذا میخوردم..آرزو و مژده هم توی اتاق بودن صدای درو نشنیدن

گفتم مامان حالا واسه چی اومدی؟گفت گوشیتو جا گذاشتی اوردم بهت بدم

آماده شو بریم خونه دیگه.....

کلی مخشو زدیم و من نرفتم خونه اما وقتی مامان رفت ما کلی خندیدیم

اما الان که فکرشو میکنم میبینم که مامان باباهای ما خیلی اشتباه میکنن

ما به ظاهر آرومیم و به ظاهر کاری رو میکنیم که اونا میخوان

همش ظاهریه.... شاید اونا اگه بفهمن ما چه نظری داریم و در واقع چی میگذره شاید هیچوقت از ما انتظار نداشته باشن که کاری رو بکنیم که بهش اعتقادی نداریم.

این خاطره خنده دار واسه من یه درس شد...

اگه منم یه روزی مادر بشم به اعتقادات بچه ام احترام میذارم و بهش اجازه میدم خودش راه زندگیشو بیدا کنه

اعتقاداتم رو بهش تحمیل نمیکنم و ازش انتظار بیجا ندارم

کاش مامان باباها میدونستن چون دوسشون داریم و نمی خوایم ازمون دلخور بشن بعضی از کارهارو بر خلاف میلمون انجام میدیم

نظر شما چیه؟؟؟!!!

راستی یه تغییییییییییییر خیلی بزرگ توی زندگیم دادم....خوشحالم

نویسنده: آرزو ׀ تاریخ: 2009/10/26 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


سلام یه خورده ناراحتم...چون داداش میثم داره بلاگشو تعطیل کرد و من هنوز دلیل اصلیشو نمیدونم

امیدوارم هر جا هست خوب و خوش باشه

داداش میثم واست آرزوی خوشبختی میکنم

در ضمن واسه من دعا کنید

شاد باشید

نویسنده: آرزو ׀ تاریخ: 2009/9/30 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


من عروسكم 

عروسك كسي كه پشت پرده است 

دست هاي او مرا 

درست كرده است 

من عروسكم 

عروسك خدا 

دوست عزيز و كوچك خدا 

يك عروسك نخي كه شب به شب 

توي دامن خدا به خواب مي رود 

روي بال نازك فرشته ها سوار مي شود 

تا دم حياط آفتاب مي رود 

صبح ها خدا به من نان داغ و آفتاب مي دهد 

شب كه مي شود مرا 

توي ننوي سپيد ماه 

تاب مي دهد 

راستي خدا خودش براي من 

يك لباس تازه دوخته 

جاي دگمه هاي آن ولي 

چند تا ستاره كاشته 

يك كمي هم از خودش 

توي جيب من گذاشته 

قلب يك عروسك نخي نمي زند 

ولي خدا 

قلب شد ، توي سينه ام تپيد 

تيله هاي چشم من 

اشك را بلد نبود 

يك شب او 

قطره قطره از كنار چشم من تپيد 

اين عروسك نخي 

كاردستي خداست 

خنده هاي او چقدر 

مثل خنده فرشته هاست
********************************
كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. 

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا
پر نشود برنخواهم‌ گشت. 

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ايستاده‌ بود، مسافر با خنده‌اي‌
رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛ 

 درخت‌ زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌
وبي‌رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌و
جوي‌ آني، همين‌جاست... 

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌
در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. 

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌
و سفرم‌ را كسي‌ نخواهدديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد. 

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت،
هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر
بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود... 

  به بتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. 

زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. 

  مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. 

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. 

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌
و هيچ‌ چيز ندارم. 

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود،
جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. 

حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌
مسافر ريخت... 

دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشید
و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! 
 
نویسنده: آرزو ׀ تاریخ: 2009/8/31 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


سلام بعد از 100 روز برگشتم.

نمی دونم چرا؟؟ ولی برگشتم.

نمی دونم چرا این قدر دیر ولی برگشتم .

شاید برای اینكه مطلبی نداشتم كه بزارم ولی برگشتم .

جای خیلی ها این جا خالیه ولی من باز برگشتم

نویسنده: آرزو ׀ تاریخ: 2009/8/30 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


در باران هم امد...

صدای باران می اید و با همه ناباوری هایم به باران ایمان دارم

باران از اسمان بر گلها فرود می اید تا بخندند

و ابرها از اینکه نمی توانند با تمام وجود

این زیباترین موجود هستی را نوازش کنند

 سکوت می کنند و می بارند

چتر باران اگر چه برای گلها سر اغاز بودن است

اما برای من که غریبی گمشده ام بر بالهای باد

مسرت دیدار در غبار را فاش می کند

فریادهایم در زیر باران چه بی صدایند

در من صدا سالهاست که شکسته

شاید از ان وقتی که در رویاهای صادقانه ام می دیدم

سواری بر اسب سپید از عمق جاده های مه الود می اید

و با من همراه می شود اما...

او امد در باران هم امد و شاهزاده شبهای زمستانم شد

زیباترین رویایی بیداری ام بود و مرا تسکین می بخشید

اغاز بودنم شد روزهای بهاری در کنار او گل می چیدم

و او شبها از رویایش برایم می گفت

او شده بود تنها همدم سرنوشتم

برایش می نوشتم با شادی به زندگی لبخند می زدم

اما پاییز...

کاش نبود ان غروب بارانی

ساحل نشین قلبش بودم اما تا غبار غم در چشمهایم دید

مانند بادبادکهای گم شده کودکیم رفت و مرا بدرود گفت

حالا من داغدار ارزوهایم هستم

فریادهای دلم را کسی پاسخ نمی گوید

باران همیشه برایم با غم گریه می کند و می بارد

و در کنج دلم با من و بغض گلویم هم صدا می شود

ابر ها هم بی شک مثل من عاشقند

نویسنده: آرزو ׀ تاریخ: 2009/1/8 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

تولدتون مبارک

سلام خوب هستید؟

امروز با اینکه خیلی کار داشتم اومدم تولد یکی از کسایی که خیلی منو توی زندگیم راهنمایی کرد تبریک بگم و اینو وظیفه خودم میدونم

امروز تولد آقا پویا هستش که از طرف خودمو بقیه بهش تولدشو تبریک میگم

امیدوارم به همه آرزوهات برسی آقا پویا و تولد ۱۰۰ سالگیتو تبریک بگم

راستی ۳۰ مهر هم تولد یکی از بهترین دوستام آزاده جوووووووونم بود که متاسفانه به هیچ عنوان نتونستم توی جشن تولدش حاضر بشم

شرمندتم آزاده جونم

تولد آزاده رو هم بهش تبریک میگم

آزاده جون دوست دارم و همیشه دوست دارم خوشحال و شاد باشی

تولدتون مباااااااااااااااااااااااااااااارک 

نویسنده: آرزو ׀ تاریخ: 2008/10/27 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


زوركي نخند عزيزم ...


مي دونم اومدي بازي
 ، نمي خوام تو اين آخرين بازي
 ببازي ، خودتو راحت كن و فكر كن كه جبران گذشتست ،
 اومدي بشكني بشكن ، از من ساده چي مونده ؟
قبل تو هر كي بوده تموم تار و پود و سوزونده ،
تو هم از يكي ديگه سوختي ميخواي تلافي باشه ،
بيا اين تو و دل و باقي احساسي كه مونده ،
دل ما اونقده پارست ،
موندنش مرگ دوباره است ،
آسمون سينه ي ما خيلي وقت بي ستارست ،
هميني كه باقي مونده ،
 واسه دلخوشيه تو ،
 بشكن ،
 تيكه تيكه هام رو بردن ،
 آخرينشم تو بكن و ببر ،
 يقتو نمي گيره هيچ كس آخه من اينجا غريبم ،
بزن و برو عزيزم مثل هر كس كه زد و برد ،
 طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگرون مرد ،
 نفرتت رو از غريبه سر يك غريب خراب كن ،
 خنده ي كوتاهمم رو بيا گريه كن ،
عذاب كن ،
مهمم نيست كه چه جرمي يا گناهي داشت اين دل ساده من ،
 باقي دلم يه مشت خاك ،
 همينم ميخوام نباشه ،
 عقده هاي يك شكست رو خالي كن سر دل من ،
 ديگه متروك مونده و سرد خاك پير ساحل من ،
 از نگاهات خوب مي فهمم كه تو فكرت يه فريبه ...


 بازي بسه پاشو بشكن من غريب و تو غريبه

نویسنده: آرزو ׀ تاریخ: 2008/10/23 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود
فارق از هر چي خوشي
پرنده خسته بود
عشقشو ازش گرفتن
مهر غم بهش زدن
زير بار زندگي
پرشم شكسته بود
اشك تو چشماش حلقه زد
خم به ابروش نياورد
حتي پر شكستشو
به فراموشي سپرد
پر كشيد دوباره باز
تو اين زمونه غريب
زمونه اي كه حتي عشق
كلاميه واسه فريب

«محسن يگانه»

نویسنده: آرزو ׀ تاریخ: 2008/10/23 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to arezuyetanha.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20