روزه خوری من و مهسا و مژده...!
تا حالا شده کاری رو که دوست نداری انجام بدی یا به انجام دادن اون کاراعتقادی نداری واسه خاطر خوشحال کردن مامان بابات انجامش بدی؟؟؟
من تا حالا کارای زیادی رو واسه خوشحال کردن مامان بابام انجام دادم که در واقع دلم نمی خواسته...
توی ماه رمضان بنده مجبوربودم واسه اینکه مامان گیر نده و یه جورایی از دستم ناراحت نشه روزه بگیرم!!! در حالی که اعتقادی به روزه گرفتن یا در اصل گرسنگی دادن خودم ندارم.
1 هفته به هر سختی که شد روزه گرفتم..یه روز صبح که از خواب بیدار شدم و مثلا روزه بودم مهسا دوستم زنگ زد و گفت:آزی مامان بابام از ساعت 2 بعدازظهر به بعد میرن بیرون و خونه نیستن..میای اینجا جشن سه نفره بگیریم؟ سریع گفتم آره حتما میام
2 بعد از ظهر با هزار بدبختی مخ مامانمو زدمو رفتم اونجا.
اولش فیلم نگاه کردیم که به نظر ما فیلم نگاه کردن بدون هیچ مزاحمی خیلی می چسبه! داشت کم کم حوصلمون سر میرفت یه خورده آهنگ گذاشتیم با ولوم بالا..این بهترین وقت بود که آزاد باشیم.
مهسا به بهانه معده درد روزه نمیگیره! و من و مژده بیچاره که اونم مثل من مجبوره روزه بگیره..روزه بودیم
من و مژده یه خورده ضعف داشتیم و حسابی گرسنه بودیم که چشمای مژی برق زد و رفت توی آشبزخونه..
صدام کرد گفت بیا کمکم رفتم داخل آشبزخونه و کلی تعجب کردم!!!
یه قابلمه بزرگ ماکارونی!!!!!!!
واااااااااااااای انگار خدا دنیارو داده بود بهمون
زود تند سریع ماکارونی هارو گرم کردیم..و حمله کردیم به قابلمه
نمی دونستیم چطوری بخوریم از بشقاب همدیگه ماکارونی کش میرفتیم
که یه دفعه یکی در خونه مهسا اینارو زد...!
به همدیگه نگاه میکردیم که باز زنگ زد مهسا گفت مژی درو باز کن اونم گفت من باز نمیکنم..مهسا رفت تا درو باز کنه..گفت کیه؟
کسی که در میزد مامانم بود گفت مهسا جان درو باز کن چند لحظه
من و مژده دهنمون بر از ماکارونی بود و دور دهنمون چرب بود
مهسا دوید طرف بشقابا منو مژده هم هر کدوم یه طرف می دویدیم
سریع بشقابارو جمع کرد و منم نمیتونستم ماکارونی های توی دهنمو بخورم و فقط می خندیدم..مژده هم یه طرف افتاده بود و داشت میخندید
مهسا سرمون داد کشید گفت بلند شید درو باز کنید من که نمیتونستم مژده هم همینطور..با هر بدبختی بود خودمونو جمع و جور کردیم و بعد از 3 یا 4 دقیقه درو باز کردیم...مهسا با خونسردی کامل درو باز کرد و من از بس خندیده بودم مثل لبو قرمز شده بودم! مامانم ترسیده بود
گفت چرا درو باز نکردید؟ مهسا گفت من داشتم غذا میخوردم..آرزو و مژده هم توی اتاق بودن صدای درو نشنیدن
گفتم مامان حالا واسه چی اومدی؟گفت گوشیتو جا گذاشتی اوردم بهت بدم
آماده شو بریم خونه دیگه.....
کلی مخشو زدیم و من نرفتم خونه اما وقتی مامان رفت ما کلی خندیدیم
اما الان که فکرشو میکنم میبینم که مامان باباهای ما خیلی اشتباه میکنن
ما به ظاهر آرومیم و به ظاهر کاری رو میکنیم که اونا میخوان
همش ظاهریه.... شاید اونا اگه بفهمن ما چه نظری داریم و در واقع چی میگذره شاید هیچوقت از ما انتظار نداشته باشن که کاری رو بکنیم که بهش اعتقادی نداریم.
این خاطره خنده دار واسه من یه درس شد...
اگه منم یه روزی مادر بشم به اعتقادات بچه ام احترام میذارم و بهش اجازه میدم خودش راه زندگیشو بیدا کنه
اعتقاداتم رو بهش تحمیل نمیکنم و ازش انتظار بیجا ندارم
کاش مامان باباها میدونستن چون دوسشون داریم و نمی خوایم ازمون دلخور بشن بعضی از کارهارو بر خلاف میلمون انجام میدیم
نظر شما چیه؟؟؟!!!
راستی یه تغییییییییییییر خیلی بزرگ توی زندگیم دادم....خوشحالم
|